خون کردن

لغت نامه دهخدا

خون کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کشتن. قتل کردن. خون ریختن. ( از ناظم الاطباء ). قتل نفس کردن. آدمی کشتن. ( یادداشت مؤلف ):
شحنه بودمست که آن خون کند
عربده با پیرزنی چون کند.نظامی.پادشاهان خون کنند از مصلحت
لیک رحمتشان فزون است از عنت.مولوی.نه غضب غالب بود مانند دیو
بی ضرورت خون کند از بهر ریو.مولوی.شاه آن خون از پی شهوت نکرد
تو رها کن بدگمانی و نبرد.مولوی.- امثال:
پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند.
- خون نکردن؛ جنایت نکردن. مرتکب جنایتی نشدن. بجنایتی دست نیالودن تا مستوجب مکافاتی شود.
|| بناحق خون ریختن. ( ناظم الاطباء ). || قربان کردن. تضحیة. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ معین

(کَ دَ ) (مص ل. ) قتل کردن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - کشتن قتل. ۲ - قربانی کردن گوسفند گاو و غیره بمیمنت قدوم مردی بزرگ.

ویکی واژه

قتل کردن.

جمله سازی با خون کردن

💡 سهل است مرا یاد تو افزون کردن یا دامن دل را سگ پرخون کردن

💡 جز از رزم و خون کردنت رای نیست به مغز تو پند مرا جای نیست

💡 نتوان راست نفس با دل پر خون کردن که گران سیر بود بال و پر تیر در آب

💡 شدش بهرام با تیغ و کفن پیش که کردم توبه از خون کردن خویش

💡 بر چرخ جوانمرد شبیخون کردن چون خون علی بقصد صدخون کردن

💡 افسوس که دشمنان دلم خون کردند یاران کهن محنتم افزون کردند