بی قصد
مترادفها
ناخواسته، اتفاقی، سهوی
متضادها
عمدی، آگاهانه
لغت نامه دهخدا
بی قصد. [ ق َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + قصد ) بی اختیار. بلااراده. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || اضطراراً و باکراه. ( منتهی الارب ). || ناگهان. ( آنندراج ). رجوع به قصد شود. || بی نشان. بی علامت. مجهول. رجوع به قرینه شود.
فرهنگ فارسی
بی اختیار. بلا اراده. یا اضطرارا و باکراه. یا ناگهان.
جمله سازی با بی قصد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بسکه خاک کلبه من، تشنه مهمان بود سیل ازین ویرانه، بی قصد اقامت نگذرد
💡 خال تو در قصد جان من شده جان من بی قصد خالی می کند
💡 ز استماع و دیدن و درخواندنش بی قصد و خواست گوش پر در چشم پر گل کام پر شکر شود
💡 او در حین مرتب کردن کتابهای قدیمی در کتابخانه، بی قصد با یک نسخه خطی بسیار ارزشمند برخورد کرد که سالها پیش گم شده بود.
💡 در جریان بحثهای طولانی و داغ میان سیاستمداران، یکی از آنها بی قصد حرفی زد که باعث شد کل فضای مذاکرات تغییر جهت و ماهیت پیدا کند.
💡 آن راننده در حالی که سعی داشت مسیر را پیدا کند، بی قصد از جاده اصلی خارج شد و وارد یک روستای دورافتاده و ناشناخته در کوهستان گردید.