بسته زبان

لغت نامه دهخدا

بسته زبان. [ ب َ ت َ / ت ِ زَ ] ( ص مرکب ) آنکه بر سخن گفتن قادر نباشد. ( آنندراج ). عَقِد؛ زبان بسته. ( منتهی الارب ). عاری از گویایی. دم فروبسته. لال:
شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید
گرد از هزار بلبل گویا برآورم.خاقانی.در فرقت تو بسته زبان می مانم
تا باز نبینمت زبان نگشایم.خاقانی.طلب کرد مرد زبان بسته را.نظامی.چو مرد زبان بسته نالید زار.نظامی.تو دانی ضمیر زبان بستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان.سعدی ( بوستان ). || هنوز زبان نگشوده. بسخن نیامده:
نه طفل زبان بسته بودی ز لاف
همی روزی آمد بجوفت ز ناف.سعدی ( بوستان ).زبان شکوه من چشم خون فشان من است
چو طفل بسته زبان گریه ترجمان من است.صائب ( از آنندراج ). || بی زبان. صفت جانوران:
به مرغ زبان بسته آواز ده
که پرواز پارینه را ساز ده.نظامی.احلت لکم بهیمةالانعام. ( قرآن 5 / 1 )؛ حلال کرده آمد شما را چهارپایان بسته زبان. ( کشف الاسرار ج 3 ص 1 ).

فرهنگ فارسی

( صفتاسم ) آنکه برسخن گفتن قادر نباشد.

جمله سازی با بسته زبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شمشیر خصم از بخت بد، بسته زبانی بود و خود چون آینه زنگار زد چون شانه دندان باد هم

💡 جگر خسته بصر خونبار مانده دهن بسته زبان بیکار مانده

💡 احوال خود به گریه ادا می‌کنیم ما مژگان چو طفل بسته زبان ترجمان ماست

💡 ز بهر بسته زبانان شکسته دل شده ام به دست لطف ز کار من این گره بگشای

💡 راه دل رازدار بسته زبان را در حرم اهل راز یافته بودم

ربع الخالی یعنی چه؟
ربع الخالی یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
رجل القوس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز