عنبر امیغ

لغت نامه دهخدا

( عنبرآمیغ ) عنبرآمیغ. [ عَم ْ ب َ ] ( ص مرکب ) آمیخته به عنبر. مخلوط به عنبر:
دم مشک از مغز پرمیغ شد
دل میغ از او عنبرآمیغ شد.( گرشاسب نامه ص 38 ).

فرهنگ فارسی

( عنبر آمیغ ) آمیخته به عنبر مخلوط به عنبر

جمله سازی با عنبر امیغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بخش عنبر شهرستان مسجد سلیمان یکی از بخش‌های تابعه شهرستان مسجد سلیمان در استان خوزستان در جنوب غربی ایران است.

💡 زلفش از معموره دلها برآورده است گرد یا بهار بی خزان عنبر ساراست این؟

💡 و لِجام آن را جبرئيل عليه السلام در دست گرفت واسرافيل كنار مركب مواظب عروس بود و ميكائيل نيز مِشگ و عنبر دود مى كرد.

💡 نسیم خلق تو بر آب و آتش ار بوزد چو مشک و عنبر گردد معطر آتش و آب

💡 من هم از آن ظرف آشاميدم. هرگز، ظرفى به زيبايى و شربتى به گوارايى آن نديدهو نچشيده بودم و از جهت لطافت و لذت بى مانند بود، بوى مشك و عنبر مى داد.

💡 ز تاب زلف تو پیداست حال آن رگ جان که اتحاد بر آن موی عنبرین دارد

اسرار کردن یعنی چه؟
اسرار کردن یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز