بتاب

لغت نامه دهخدا

بتاب. [ ب ِ ] ( ص مرکب ) باتاب. تابدار. که تاب دارد:
ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب
لاله عنبرحجابی یا گل سنبل نقاب.عنصری.از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون ناز کشم باری زان زلف بتاب اولی.حافظ.
بتاب. [ ] ( اِ ) ماده ای است از آهک و سنگ و گل که در زیر بنیان عمارات و کف خزینه حمام و امثال آن با آب مخلوط کرده ریزند. در شیرازلفظ مذکور را مخفف کرده بتو گویند. ( فرهنگ نظام ).
بتاب. [ ب َ ] ( اِ ) بتا. بهطه. و آن طعامی است که از برنج و روغن سازند. ( صحاح الفرس ). و رجوع به بتا شود.

فرهنگ فارسی

آن طعامیست که از برنج و روغن سازند

جمله سازی با بتاب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو آفتاب شرعی بس سال و مه بتاب تو جان اهل فضلی بس جاودان بمان

💡 چون آسمان به تندی با دشمنان بگرد چون مشتری به خوبی بر دوستان بتاب

💡 ز قامت تو بتاب اندر است سرو سهی ز رفتن تو بدرد اندر است کبک دری

💡 یا درون شو بتاب خانهٔ عشق یا برون نه قدم ز خانهٔ عشق

💡 ابر نعمت برکسی باردکه توگویی ببار بدر دولت برکسی تابد که تو گویی بتاب

💡 ز ایدر عنان بتاب و بدو بر پیام من بنشین، بگو و بشنو، برگرد و پاسخ آر

پری خوان یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز