باسر

لغت نامه دهخدا

باسر. [ س ِ ] ( ع ص ) بدروی. ترشروی. بدهیأت. ( ناظم الاطباء ). روی ترش و بدهیأت و غمگین. ( از منتهی الارب ). کالح یاترشروی. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به باسرة شود.

فرهنگ فارسی

بدروی ترش روی

جمله سازی با باسر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بمیدان وفا من بی سر آیم بسویت عاشقان گر باسر آید

💡 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی‌سر و باسر اشارتی

💡 نژاد بومی مردم شهرستان پارسی(اعم از باسری و روستا نشینان) است اما اقوام و طوایف مهاجر از قبیل ایل عرب خمسه و قشقایی نیز دیده می‌شود. مردم این دیار به لهجه هایی از زبان پارسی پهلوی صحبت می کنند

💡 همچنین مردم این روستا عمدتا از سه گروه بختیاری، باسری و لپوئی تبار هستند که در سالهای دور سنگ بنای این روستا را گذاشته اند.

💡 طریقش را، حریمش را، ضریحش را، مدیحش را روم باسر، فتم بر در، کشم در بر، کنم از بر!

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز