کشور گیر

لغت نامه دهخدا

کشورگیر. [ ک ِش ْ وَ ] ( نف مرکب ) گیرنده کشور. کشورستان. فاتح کشور. مملکت گیر. کشورگشای:
میر احمد محمد شاه سپه پناه
آن شهریار کشورگیر جهان ستان.فرخی.ملک شیردلی خسرو شمشیرزنی
شاه لشکرشکنی پادشه کشورگیر.معزی.به سر کلک وی آراست ملک
خسرو شرق و شه کشورگیر.سوزنی.این چه دعوی شگرف است بگوی ای خر پیر
که منم شاعر لشکرشکن کشورگیر.سوزنی.از رای منیر کشورگیر که منبع افاضت اجرام آسمان و مرجع افادت آثار اختران است. ( سندبادنامه ص 226 ).
شاه کرپ ارسلان کشورگیر
به ز الپ ارسلان بتاج و سریر.نظامی.

فرهنگ فارسی

( صفت ) کشور گشا کشورستان: ( همی بنازد تیغ و نگین و تاج و سریر بشهریار ولایت گشای کشور گیر ). ( معزی )

جمله سازی با کشور گیر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این چه دعوی شگرف است بگو ای خر پیر که منم شاعر لشکر شکن کشور گیر

💡 ز عالم گیر شاهان جهان بخش غلام کمترت کشور ستان باد

💡 دید شهری در هیاهو کشوری در گیر و دار دید خلقی در تزلزل عالمی در انقلاب

💡 پادشاها هفت کشور در مقام دار و گیر هم بدین ترکان بگیر و هم بدین ترکان سپار

💡 مگو نواب کشور گیر آمد که جانی در تن کشمیر آمد

روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز