بی گزیر

لغت نامه دهخدا

بی گزیر. [ گ ُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + گزیر ) ناگزیر. ناچار. واجب. حتم:
کنون آفرین تو شد بی گزیر
به ما هر که هستیم برنا و پیر.فردوسی.رجوع به گزیر شود.

جمله سازی با بی گزیر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دهستان حومه، یکی از دهستان‌های بخش مرکزی شهرستان بندر لنگه در استان هرمزگان ایران است. مرکز این دهستان، روستای گزیر است.

💡 گردد سبک ز سنگ، دل نخل میوه دار دیوانه را ز صحبت طفلان گزیر نیست

💡 زان دشمن نزدیک که دورش نتوان کرد ناچار گزیری نبود همنفسی را

💡 گنه از دور زمان است که از چنبر او آدمی را نه گریز و نه گزیر آمده است

💡 دیده ز مهر روی تو یک نفسش گزیر نیست زآنکه چو روی خوب تو یک تن بی نظیر نیست

💡 حد اعیان و عرض دانسته گیر حد خود را دان که نبود زین گزیر

چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
ببم یعنی چه؟
ببم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز