لغت نامه دهخدا
انحس. [ اَ ح َ ] ( ع ن تف ) نامبارکتر و نافرجام تر. ( ناظم الاطباء ).منحوس تر. بدبخت تر: ما خالف انحسه اسعده. ( بحتری ).
انحس. [ اَ ح َ ] ( ع ن تف ) نامبارکتر و نافرجام تر. ( ناظم الاطباء ).منحوس تر. بدبخت تر: ما خالف انحسه اسعده. ( بحتری ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در حاليكه ما در نظر بدوى و قبل از شروع بهر كار در مى يابيم، كه نسبت انجام آن كارو تركش بما نسبت تساوى است، يعنى همان قدر كه در خود قدرت و اختيار نسبت بانجام آنحس مى كنيم، همان مقدار هم نسبت به تركش احساس مى كنيم، و اگر از ميان آندو، يعنىفعل و ترك، يكى از ما سر مى زند، باختيار، و سپس به اراده ما متعين ميشود، و اين مائيمكه اول آنرا اختيار، و سپس اراده مى كنيم، و در نتيجه كفه آن كه تاكنون با كفه ديگرمساوى بود، مى چربد.