امیخته
متضادها
خالص، جدا
لغت نامه دهخدا
( آمیخته ) آمیخته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف / نف ) درهم کرده. مخلوط. ممزوج. مشوب. مختلط. ملبوک. آگسته. مدوف:
طلخی و شیرینیش آمیخته ست
کس نخورد نوش و شکر بآپیون.رودکی.- آمیخته تر بودن باکسی یا چیزی؛ سازگارتر، مألوف تر، مأنوس تر بودن با آن:
ای رفیقان سخن راست بگویم شنوید
طبع من باری، با شوّال آمیخته تر.فرخی.- آمیخته شدن؛ درهم شدن. اختلاط. ( زوزنی ). امتزاج. تمازج. التیاث. اِخلاص. تألف. تهویش. تأشّب. ارتباک. تهاوش. تهوش.
- آمیخته کردن؛ آمیختن.
- آمیخته ها؛ اضغاث.
آمیخته. [ ت َ / ت ِ ] ( اِ ) جامه ای که جولایان پوشند.
فرهنگ عمید
( آمیخته ) درهم ریخته، درهم کرده، درهم شده، مخلوط.
فرهنگ فارسی
( آمیخته ) ( اسم ) ۱ - درهم کرده مخلوط مزوج. ۲ - ( اسم ) جامه ای که جولاهان پوشند.
جمله سازی با امیخته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان تو در هنرآویخته چون قالب و روح طبع تو با کرم امیخته چون موم و عسل
💡 چون نمک ریخته تکلم او شکر امیخته تبسم او