لغت نامه دهخدا
پخته خوار. [ پ ُ ت َ / ت ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) مفت خوار. اَنگل. گدا. مردم آرام طلب و گرانجان: نیم شب فی امان من لباس الظلام بر آن حدود گذشتم و پخته خواری چند که هم از این نمد کلاه کرده بودند و هم بر این راه چاه کنده از این دقیقه غافل گشتند وخویش را بخامی طمع در دام وزیر افکندند. ( زیدری ).
اگر دست همت بداری ز کار
گداپیشه خوانندت و پخته خوار.سعدی.|| داماد.