پخته خوار
لغت نامه دهخدا
پخته خوار. [ پ ُ ت َ / ت ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) مفت خوار. اَنگل. گدا. مردم آرام طلب و گرانجان: نیم شب فی امان من لباس الظلام بر آن حدود گذشتم و پخته خواری چند که هم از این نمد کلاه کرده بودند و هم بر این راه چاه کنده از این دقیقه غافل گشتند وخویش را بخامی طمع در دام وزیر افکندند. ( زیدری ).
اگر دست همت بداری ز کار
گداپیشه خوانندت و پخته خوار.سعدی.|| داماد.
فرهنگ عمید
مفت خوار، مفت خور، گدا، گدایی کننده، گداپیشه: وگر دست همت بداری ز کار / گداپیشه خوانندت و پخته خوار (سعدی۱: ۱۶۸ ).
فرهنگ فارسی
( اسم صفت ) ۱- آدم طلب و گرانجان. ۲- مفت خور گدا انگل. ۲- داماد.
جمله سازی با پخته خوار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غلام شیر شدی بیکباب کی مانی چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس
💡 تو و راحتِ دوری ای پخته خوار که دوری کند مرد را خام کار