ژنگار

لغت نامه دهخدا

ژنگار. [ ژَ ] ( اِ ) زنجار. زنگار. زنگ. ژنگ. زنگی که در فلزات از اثر رطوبت و غیره پیدا شود. بعض فرهنگها ژنگار یا زنگار را بخصوص به رنگ سبز که بر فلز نشیند اطلاق کرده اند:
بشستن بدین بِه و آب پاک
وز او دور شد گرد و ژنگار و خاک.فردوسی.«هرگاه که صیقل بر آنجای نهی و صیقل زنی البته آن ژنگار از وی زائل گرداند... لاجرم سزای آن را ژنگار طبع و ختم بر آنجا نهاد». ( کتاب المعارف ).

فرهنگ عمید

= زنگار

جمله سازی با ژنگار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آیینه نازم ز تب یاس گدازم یکدم اگر از آهی ژنگار نگیرم

دومین یعنی چه؟
دومین یعنی چه؟
قماربازی یعنی چه؟
قماربازی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز