صرع دار

مترادف‌ها

مبتلا به صرع

لغت نامه دهخدا

صرعدار. [ ص َ ] ( نف مرکب ) مصروع. صرع زده:
گوئی خم صرعدار شد چرخ
کان زرد کف از دهان برانداخت.خاقانی.فلک چو عود صلیبش بر اختران بندد
که صرعدار بود اختران بوقت زوال.خاقانی.خور در تب و صرعدار یابم
مه در دق و ناتوان ببینم.خاقانی.خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر
و آن خیک مستسقی نگر، در سینه صفرا داشته.خاقانی.

فرهنگ عمید

صرعی، مصروع، صرع زده.

جمله سازی با صرع دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 همچنان‌کاشفته‌گردد صرع دار از ماه نو ز ابرویش آشفته‌ گردد ماه نو چون صرع دار

💡 خور در تب و صرع دار یابم مه در دق و ناتوان ببینم

💡 اسبان چو صرع دار کف آرند بر دهان چون بر هلال تیغ یلانشان فتد نظر

💡 پزشک متخصص به بیمار صرع دار توصیه کرد که حتماً باید داروهای خود را دقیقاً در ساعت‌های مشخص شده و بدون هیچ وقفه‌ای مصرف نماید.

💡 مراقبت از یک کودک صرع دار نیازمند صبر، حوصله و دانش کافی است تا در هنگام بروز حملات ناگهانی، بتوان اقدامات اولیه و لازم را به درستی انجام داد.

💡 آموزش‌های لازم برای برخورد با افراد صرع دار باید در مدارس و مراکز عمومی ارائه شود تا در صورت بروز حادثه، از آسیب‌های احتمالی جلوگیری شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران