پیچانیدن

مترادف‌ها

پیچاندن، چرخاندن

متضادها

صاف کردن

لغت نامه دهخدا

پیچانیدن. [ دَ ] ( مص ) پیچاندن. پیچ دادن. تلویة. عصد. ( تاج المصادر بیهقی ). حرکت دوری دادن. گرد گردانیدن چون پیچانیدن کلید در قفل یا دست کسی را. پیت دادن ( در تداول مردم قزوین ). رجوع به پیچاندن شود:
حکیمی بازپیچانید رویش
مفاصل نرم کرد از هر دو سویش.سعدی.- گردن یا سر پیچانیدن؛ سر باز زدن. امتناع کردن:
بدین روز با خوارمایه سپاه
برابر یکی ساختی رزمگاه
نیابی جز این نیز پیغام من
اگر سر بپیچانی از کام من.فردوسی.بسی برنیامد که طائفه ای از بزرگان گردن از طاعت او بپیچانیدند. ( سعدی ). رجوع به پیچاندن شود.
- سر کسی را پیچانیدن؛ او را فریب دادن:
ازان آب و آتش مپیچان سرم
بمن ده کز آن آب و آتش ترم.نظامی.رجوع به پیچاندن شود.

فرهنگ معین

(دَ ) (مص م. ) نک پیچاندن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) پیچاندن

ویکی واژه

نک پیچاندن.

جمله سازی با پیچانیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن.

💡 او با استفاده از ابزار مخصوص، شروع به پیچانیدن سیم‌های مسی بسیار نازک کرد تا بتواند یک مدار الکتریکی ظریف و پیچیده بسازد.

💡 کارگر با دقت تمام، مشغول پیچانیدن طناب‌های ضخیم حول ستون‌های اصلی ساختمان بود تا از استحکام سازه در برابر بادهای شدید اطمینان یابد.

💡 در فرآیند تولید برخی محصولات هنری، هنرمندان با دست خود مشغول پیچانیدن رشته‌های پشم هستند تا اشکال و الگوهای بسیار زیبایی خلق کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران