مشکبار

لغت نامه دهخدا

مشکبار. [ م ُ / م ِ ] ( نف مرکب ) هر چیزی که مشک از آن می بارد و پراکنده میگردد. ( ناظم الاطباء ). مشک افشان. خوشبوی ساز. عطرافشان:
جعدشان در مجلس اومشکبار
زلفشان در پیش او عنبرفشان.فرخی.کنار تو از روی معشوق، خوش
دو دست تو از زلف بت، مشکبار.فرخی.این به رنگ سبز کرده پایها را سبزفام
وآن به مشک ناب کرده چنگها را مشکبار.منوچهری.ای چشم پرخمارت دلها به کار کرده
وی زلف مشکبارت جانها شکار کرده.خاقانی.دم گرگ است یا دم آهو
که همه مشکبار بندد صبح.خاقانی.از اثر خاک تو، مشکین غبار
پیکر آن بوم شده مشکبار.نظامی.آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست.حافظ.بر هم چو میزدآن سر زلفین مشکبار
با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو.حافظ.چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد.حافظ.بر خاکیان عرش فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم.حافظ.

فرهنگ معین

(مُ ) (ص فا. ) ۱ - چیزی که از آن مشک ببارد. ۲ - کنایه از: معطر.

فرهنگ عمید

آنچه که بوی مشک پراکنده سازد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - چیزی که از آن مشک ببارد و پراکنده شود. ۲ - معطر: برخاکیان عشق فشان جرع. لبش تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم. ( حافظ )

ویکی واژه

چیزی که از آن مشک ببارد.
کنایه از: معطر.

جمله سازی با مشکبار

💡 موی سفید سبز شد از دست شانه را از زلف مشکبار تو یک عقده وانکرد

💡 به رو تو را چو خط مشکبار پیدا شد غبار آینه را اعتبار پیدا شد

💡 گل بر هوا فکند کلاه نشاط را سنبل فشاند گرد ز گیسوی مشکبار

💡 پریشان حالم از شبهای هجران چو زلف مشکبارش پر ز تابست

💡 فرصت کم است دولت پا در رکاب را غافل مشو ز دور خط مشکبار او

💡 زلف تو مشک بارد و بر مه زره شود پس نام او چرا زره مشکبار نیست