لغت نامه دهخدا
بی موجب. [ م َ / مُو ج ِ ] ( ص مرکب )( از: بی + موجب عربی ) بی سبب. بیوجه. ( آنندراج ). بدون سبب. بدون دلیل. ( ناظم الاطباء ). رجوع به موجب شود.
بی موجب. [ م َ / مُو ج ِ ] ( ص مرکب )( از: بی + موجب عربی ) بی سبب. بیوجه. ( آنندراج ). بدون سبب. بدون دلیل. ( ناظم الاطباء ). رجوع به موجب شود.
بی سبب. بی وجه. بدون سبب. بدون دلیل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا نگویی خیر و شر بی عزمشان آمد پدید یا نپنداری که بی موجب سرشر داشتند
💡 حسودان را بود رنجی به سینه که بی موجب همی ورزند کینه
💡 کنون فایز پشیمانست و نادم که با بی موجبی کشتن چرا دل
💡 وحشی اگر نبود زما یار ما به تنگ بی موجبی به جنگ رسانیدنش چه بود
💡 نمیباید به مردم آشنایی چو کردی چیست بی موجب جدایی
💡 که بی موجب مفرما کینه را کار دل بیچاره را زین پس میازار