دلفریبی

لغت نامه دهخدا

دلفریبی. [ دِ ف َ] ( حامص مرکب ) دلفریب بودن. فریبندگی دل. دل آرایی. حالت و چگونگی دلفریب. دل آرایی. زیبائی:
سوی ما نامه کرد و ما را خواند
فصلهایی به دلفریبی راند.نظامی.آورده مرا به دلفریبی
واداده بدست ناشکیبی.نظامی.بدین دلفریبی سخنهای بکر
بسختی توان زادن از راه فکر.نظامی.خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی.سعدی.

فرهنگ فارسی

۱ - حسن جمال. ۲ - دلبری جلب قلوب. ۳ - جذب کشش.

جمله سازی با دلفریبی

💡 به دلفریبی من گرم بحث و سود منست نگاه تو به زبان تو همفنی دارد

💡 با این قد و ناز و دلفریبی سروی چو تو در چمن نباشد

💡 همه بندها گشادی به طریق دلفریبی همه دست‌ها ببستی به کمال دلستانی

💡 دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی

💡 بدان دلفریبی که گیتی نماید خردمند را دل نهادن نشاید

💡 ز دلفریبی آیین و فر سلطانی به گاه تهنیتم رسم سجده رفت از یاد