لغت نامه دهخدا
سرانیدن. [ س ُ دَ ] ( مص ) لغزانیدن. غلطانیدن. بسوی شیب راندن چیزی را با یک بار سُر دادن.
سرانیدن. [ س ُ دَ ] ( مص ) لغزانیدن. غلطانیدن. بسوی شیب راندن چیزی را با یک بار سُر دادن.
لغزانیدن غلطانیدن بسوی شیب راندن چیزی را با یک بار. سردادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حکایت: در این روزها بزرگ زادهای خرقهای به درویشی داد. مگر طاعنان خبر این واقعه را به سمع پدرش سرانیدند. با پسر در این باب عتاب میکرد. پسر گفت «در کتابی خواندم که هرکه بزرگی خواهد باید هر چه دارد ایثار کند»؛ من بدان هوس این خرقه را ایثار کردم. پدر گفت: «ای ابله! غلط در لفظ ایثاری کردهای که به تصحیف خواندهای؛ بزرگان گفته اند: هرکه بزرگی خواهد باید هر چه دارد انبار کند تا بدان عزیز باشد؛ نبینی که اکنون همه بزرگان انبار داری میکنند» و شاعر گوید: