در یک معنای قدیمی عربی، «دهش» به حالت شگفتزدگی شدید، سرگشتگی و از دست رفتن عقل در اثر تعجب، فراموشی یا حتی بیخودی گفته میشود و گاهی نیز به حالتی از حیرت ناشی از عشق و دلدادگی اشاره دارد. در این معنا، این کلمه بیانگر وضعیتی روانی است که در آن انسان از شدت تأثر یا شگفتی دچار حیرت و بیاختیاری ذهنی میشود. در معنای دیگر که در زبان فارسی بسیار رایجتر است، «دهش» از ریشه «دادن» گرفته شده و به معنای بخشش، عطا، کرم، جود و سخاوت به کار میرود و نشاندهنده عمل نیکو و بخشنده بودن انسان است. در این کاربرد، این واژه به هر نوع عطا کردن مال، نعمت یا کمک به دیگران اشاره دارد و در متون ادبی فارسی بارها در کنار واژگانی مانند داد، بخشش و کرم آمده است. شاعران بزرگی مانند فردوسی، نظامی و سعدی این واژه را برای ستایش بخشندگی و جوانمردی به کار بردهاند و آن را از ویژگیهای مهم انسانهای نیکسرشت دانستهاند. ترکیبهایی مانند «داد و دهش» در ادبیات فارسی به معنای عدالت همراه با بخشش و سخاوت فراوان آمده و نشاندهنده یک فضیلت اخلاقی کامل است. در برخی متون لغوی، «دهش» به معنای عطیه، صله یا هدیه نیز ذکر شده که بر جنبه عملی بخشش تأکید دارد. همچنین در منابع قدیمی، این واژه گاه به عنوان صفتی برای حالت سرگشتگی و حیرت نیز آمده و گستره معنایی آن را نشان میدهد. بنابراین این کلمه واژهای چندمعنایی است که هم به حالت روانی حیرت و هم به مفهوم اخلاقی و اجتماعی بخشش و کرم اشاره دارد.
دهش
لغت نامه دهخدا
دهش. [ دَ ] ( ع مص ) متحیر ساختن و بردن عقل کسی را. ( ناظم الاطباء ).
دهش. [ دَ هََ ] ( ع مص ) متحیر و سرگشته شدن یا عقل کسی رفتن از فراموشی یا از بیخودی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). سرگشته شدن. ( المصادر زوزنی ) ( دهار ) ( تاج المصادر بیهقی ). خیره شدن. ( دهار ). || سرگشتگی از عشق. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
دهش. [ دَ هَِ ] ( ع ص ) متحیر و عقل رفته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).
دهش. [ دَ / دِ هَِ ] ( اِمص ) از ده ( ماده مضارع دادن، به معنی بخشیدن به اضافه شین اسم مصدری ) جود. هبه. سخا.بذل. رادی. بخشندگی. جوانمردی. عارفه. معروف. ( یادداشت مؤلف ). همت و بخشش و عطا و کرم و سخاوت. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ) ( از لغت محلی شوشتر ). سخاوت. ( ازغیاث ). بخشش. ( شرفنامه منیری ). جود و سخا. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). عطا دادن. ( از اوبهی ). نافلة. نوفل.نزل. شکم. شُکمی ̍. قَسم. نَدی ̍. لهیة. عُرف. عُرُف.منحة. هن. طلف. مرن. نال. نَولَة. نولَة. رفد. نوه.نوال. موهبة. جدا. کسعة. ( منتهی الارب ):
با دهش دست و دین و داد همی باش
میر همی باش و میرزاد همی باش.منوچهری.مدان به ز دانش یکی خواسته
که ناید همی از دهش کاسته.اسدی.به هر نیکیش دار سیصدسپاس
هم اندک دهش زو فراوان شناس.اسدی.به همت چون دریا در دهش از کاهش نیندیشد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 15 ).
مقصودم از این حکایت آن است
کاحسان و دهش حصار جان است.نظامی.دهش کز نظرها نهانی بود
حصار بد آسمانی بود.نظامی.- داد و دهش؛ عطا و بخشش. کرم و سخاوت. ( یادداشت مؤلف ):
جهان از بدان پاک بی خوکنیم
به داد و دهش کشوری نو کنیم.فردوسی.به داد و دهش گیتی آباد دار
دل زیردستان خود شاد دار.فردوسی.به داد و دهش جوی حشمت که مرد
بدین دو تواند شدن محتشم.ناصرخسرو.به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی.سعدی.- دهش کاست؛ آنکه ازحق کم گذارد. آنکه تمام ندهد. ( یادداشت مؤلف ):
کسی کو دهش کاست باشد بکار
بپوشد همی فره شهریار.فردوسی. || عطا. عطیه. صله. بذل و بخشش. ( یادداشت مؤلف ). صدقه. ( دهار ). بخشش و عطا. ( انجمن آرا )( آنندراج ). عطاء. عطا. عطیة. ( منتهی الارب ):
فرهنگ معین
(دِ هِ ) [ په. ] (اِمص. ) بخشش، کرم.
(دَ هَ ) [ ع. ] (اِ. ) سطوت خاصی است که خرد محب را از جهت هیبت محبوب خود مصدوم کند.
فرهنگ عمید
متحیر شدن، سرگشته شدن، رفتن عقل از عشق یا از بی خودی.
بخشش، عطا، کرم، داشات، داشاد، داشن.
فرهنگ فارسی
بخشش، عطا، کرم، دهشت وداشات وداشادجمع
( اسم ) بخشش کرم عطا.
متحیر و سرگشته شدن.
ویکی واژه
سطوت خاصی است که خرد محب را از جهت هیبت محبوب خود مصدوم کند.
بخشش، کرم.
جمله سازی با دهش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از عالم دو رنگ فراغت دهش چنانک دیگر ندارد این زن رعناش در عنا