لغت نامه دهخدا
خوشدامن. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ] ( اِ ) خوشتامن. مادرزن. ( از برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ):
بگویم ای زن تو گشته قلتبان شوهر
سه پایه زن شده خوشدامن ترا داماد.سوزنی.|| مادر شوهر. خوشتامن. ( از برهان قاطع ).
خوشدامن. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ] ( اِ ) خوشتامن. مادرزن. ( از برهان قاطع ) ( از ناظم الاطباء ):
بگویم ای زن تو گشته قلتبان شوهر
سه پایه زن شده خوشدامن ترا داماد.سوزنی.|| مادر شوهر. خوشتامن. ( از برهان قاطع ).
( ~. مَ ) (اِمر ) نک خُشدامن.
= پاکدامن
( اسم ) مادر زن مادر شوهر.
خوشتامن مادر زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وسعت آباد دل، افتاده حزین در پیشت برو از خویش که خوش دامن صحرایی هست
💡 ابر خوش دامنی به ما افشاند بر سر کوه برف را بنشاند
💡 ای خواجه خوش دامن دیوانه توی یا من درکش قدحی با من بگذار ملامت را
💡 آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری
💡 من از عشقت گریبان چاک کردم تو خوش خوش دامن از من در کشیدی
💡 چون عصا و خرقهٔ او خرقهشان جمله سوی طور خوش دامن کشان