لغت نامه دهخدا
برپا خاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخاستن. بپاخاستن. برخاستن روی پاها و ایستادن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به برپای خاستن شود.
برپا خاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخاستن. بپاخاستن. برخاستن روی پاها و ایستادن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به برپای خاستن شود.
( مصدر ) بلند شدن روی پاها و ایستادن برخاستن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نخواهم جز قیامت خاستن چون کوهکن زینسان که از دست دل سخت تو آمد پای در سنگم
💡 از خاستن شب سیاهت میمون شده خواب صبحگاهت
💡 از گل تن تا به آسانی تواند خاستن کشتی دل را سبک کن صائب از اسبابها
💡 بر در میفروش خوش بنشست خاستن از نشست نشناسد
💡 گه آنجا نشستن گهی خاستن میان گل و سبزه و عود و طیب