برپا خاستن
مترادفها
برخاستن، قیام کردن
متضادها
نشستن
لغت نامه دهخدا
برپا خاستن. [ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) برخاستن. بپاخاستن. برخاستن روی پاها و ایستادن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به برپای خاستن شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) بلند شدن روی پاها و ایستادن برخاستن.
جمله سازی با برپا خاستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نخواهم جز قیامت خاستن چون کوهکن زینسان که از دست دل سخت تو آمد پای در سنگم
💡 از خاستن شب سیاهت میمون شده خواب صبحگاهت
💡 از گل تن تا به آسانی تواند خاستن کشتی دل را سبک کن صائب از اسبابها
💡 بر در میفروش خوش بنشست خاستن از نشست نشناسد
💡 گه آنجا نشستن گهی خاستن میان گل و سبزه و عود و طیب
💡 در آن لحظه که خبر رسید، تمام حاضران با هیجان و اشتیاق از جای خود برپا خاستند تا به استقبال مهمان تازه وارد بروند.
💡 شاعر در اشعار خود بارها از مفهوم برپا خاستن ملتها برای کسب آزادی و استقلال از دیکتاتوری و ظلمهای گذشته استفاده کرده است.
💡 وقتی صدای موسیقی بلند شد، بسیاری از جمعیت حاضر در سالن برای رقصیدن و شادی، به سرعت از صندلیهای خود برپا خاستند.