برپای خاستن

لغت نامه دهخدا

برپای خاستن. [ ب َ ت َ] ( مص مرکب ) انتصاب. ( تاج المصادر ). برپا خاستن. بلند شدن. ایستادن. قیام کردن. بپا خاستن:
چو بشنید جاماسپ برپای خاست
بدو گفت کای خسرو داد راست.فردوسی.چو خسرو چنان دید برپای خاست
از آن کوهسر سر برآورد راست.فردوسی.نپیچید کس سر ز گفتار راست
یکی پیر سر بود برپای خاست.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) بلند شدن روی پاها و ایستادن برخاستن.

جمله سازی با برپای خاستن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در ۱۳۳۰ اعضای جوان کانون که بیشترشان دانش آموزان دبیرستان بودند با پیروی از نمونه کانون تصمیم به برپایی سازمانی ویژه خود با عنوان انجمن اسلامی دانش‌آموزان در مشهد کردند.

💡 شک نیست از آنجا که طریق خرد است برپای تو بند تو هم از دست خود است

💡 در حال حاضر حزب تودهٔ ایران با شعار «طرد رژیم ولایت فقیه» و «با هم به‌سوی تشکیل جبههٔ واحد ضد دیکتاتوری، برای آزادی، صلح، استقلال، عدالت اجتماعی، و برپایی جمهوری ملی و دموکراتیک» فعالیت می‌کند.

💡 عیشها با عیشهای رفته خود میکنم چون عصا برپای دارد یاد برنایی مرا

💡 او همی رفت و همی بخت دویدش درپی او همی راند و همی چرخ فتادش برپای

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
کیک فنجانی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز