لغت نامه دهخدا
مفاضح.[ م َ ض ِ ] ( ع اِ ) ج ِ مَفضَحة. ( ناظم الاطباء ). بدنامیها. رسواییها. ننگها. فضیحتها. زشتیها: اگر این موش کریه منظر تباه مخبر ذمیم دخلت دمیم طلعت همه روز مقابح سیرت و مفاضح سریرت تو در پیش همسایگان حکایت می کند... ( مرزبان نامه ). و رجوع به مفضحة شود.