گسلیده

مترادف‌ها

صیقل خورده، هموار

متضادها

زبر، ناهموار، خشن

لغت نامه دهخدا

گسلیده. [ گ ُ س ِ/ س َ دَ / دِ ] ( ن مف ) گسسته. رجوع به گسلیدن شود.

فرهنگ عمید

۱. بریده.
۲. گسسته.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ( اسم ) ۱ - جدا شده: پاره شده. ۲ - فیصل یافته.