دور درافتادن
مترادفها
فاصله گرفتن، جدا شدن، دور شدن
متضادها
نزدیک شدن، پیوستن
لغت نامه دهخدا
دور درافتادن. [ دَ اُ دَ ] ( مص مرکب ) گود رفتن. گود افتادن. به گودی افتادن. دور برافتادن. ( یادداشت مؤلف ): و علامت وی آن است که چشم دور درافتاده باشد و پژمرده شود. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
فرهنگ فارسی
گود رفتن. گود افتادن.