لغت نامه دهخدا
درهم پیوستگی. [ دَ هََ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) اختلاط و آمیختگی و اتصال مانند حصیر بهم بافته. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به درهم پیوستن شود.
درهم پیوستگی. [ دَ هََ پ َ / پ ِ وَ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) اختلاط و آمیختگی و اتصال مانند حصیر بهم بافته. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به درهم پیوستن شود.
اختلاط و آمیختگی و اتصال مانند حصیر بهم بافته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن
💡 قطره از پیوستگی شد سیل و در دریا رسید در طریق عشق، یاران موافق بر گزین
💡 ، به طوری که یک تابع پیوستگی لیپشیتس به صورت محلی وجود دارد
💡 پیوستگی در اینجا میتواند با شرط ضعیف تر نیمه پیوستگی جایگزین شود.
💡 چشم می آلوده را پیوستگی دادی به ابرو جای ترک مست را در گوشه محراب دادی
💡 کلاود برگ (۱۹۶۳) در قضیهای موسوم به قضیه بیشینه به تشریح پیوستگی جواب بهینه به عنوان تابعی از پارامترها میپردازد.