لغت نامه دهخدا
فیروزه سلب. [ زَ / زِ س َ ل َ ] ( ص مرکب ) پیروزه سلب. ( فرهنگ فارسی معین ). دارای پوشش فیروزه ای. دارای جامه آبی یا کبود یا سبز:
تا عرض دهد لشکر فیروزه سلب را
بر پشته و بالای زمین راجل و راکب.سوزنی.
فیروزه سلب. [ زَ / زِ س َ ل َ ] ( ص مرکب ) پیروزه سلب. ( فرهنگ فارسی معین ). دارای پوشش فیروزه ای. دارای جامه آبی یا کبود یا سبز:
تا عرض دهد لشکر فیروزه سلب را
بر پشته و بالای زمین راجل و راکب.سوزنی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از گلشن فیروزه چرخم چه گشاید مرغ دل محنت زدگان را قفس است این
💡 صائب اگر به تاج شهان جا کند همان فیروزه یاد خاک نشابور می کند
💡 مجمر فیروزه دان هر غنچه را کز گل در آن آتشی افروخته از بهر داغ بلبل است
💡 چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما
💡 کمینه حاصل مهر از گداییِّ درت این است که رایات شهنشاهی بر این فیروزه طارم زد
💡 رطلها از می آسوده لبالب خواهند جامها در زر و فیروزه سراسر گیرند