غمگسار بودن

لغت نامه دهخدا

غمگسار بودن. [ غ َ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) غمخوار بودن. غمزدا بودن:
به چوگان و مجلس به دشت شکار
نرفتی مگر کو بدی غمگسار.فردوسی.بهارش تویی غمگسارش تو باش
درین تنگ زندان زوارش تو باش.فردوسی.چو کار آمدم پیش یارم بدی
بهر دانشی غمگسارم بدی.فردوسی.کنون من کرا گیرم اندر کنار
که خواهد بدن مر مرا غمگسار.فردوسی.یار من و غمگسار بود و کنون
غم بفزوده ست غمگسار مرا.ناصرخسرو.کس نیابم که غمگساربود
کس نبینم که آشنا باشد.مسعودسعد.از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله ای غمگسار من باشی.حافظ.

جمله سازی با غمگسار بودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتم با او غمی بگویم اکنون با که بگویم که غمگسار نیامد

💡 گرفتاران پريشانان بياييد كه شاه غمگساران خواهد آمد

💡 گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو

💡 کنون گر به رزم‌اند یاران من به بزم اندرون غمگساران من

💡 ای مونس روزگار چونی بی من ای همدم غمگسار چونی بی من

💡 ما را چه غم کنون که به خلوتسرای ما اقبال میر مجلس و شادیست غمگسار

پومپویر یعنی چه؟
پومپویر یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
کپه اقلی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز