شکرریز کردن

لغت نامه دهخدا

شکرریز کردن. [ ش َ ک َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) نثار. نثار کردن. ( یادداشت مؤلف ):
بر چهره آن بت دلاویز
کردند به تنگنا شکرریز.نظامی.که با شیرین چه بازی کرده پرویز
عروس اینجا کجا کرداو شکرریز.نظامی.از شکر توشه های راه کنم
تا شکرریز بزم شاه کنم.نظامی.به گوهرکنی تیشه را تیز کن
عروس سخن را شکرریز کن.نظامی. || سخنان شیرین گفتن. شیرین زبانی کردن:
زبان بگشاد با عذری دلاویز
ز پرسش کرد شیرین را شکرریز.نظامی.وگر گوید کنم زآن لب شکرریز
بگو دور از لبت دندان مکن تیز.نظامی. || معانی نغز و پرمغزآوردن. ( از یادداشت مؤلف ). آوردن الفاظ و معانی استوار و منسجم:
سر کلک را چون زبان تیز کرد
به کاغذ بر از نی شکرریز کرد.نظامی. || نواهای خوش وفرح بخش برآوردن. ( یادداشت مؤلف ):
مطربان تو چو بر عود شکرریز کنند
روح را مغز معطر بود و لب شیرین.سلمان ساوجی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

نثار کردن.

جمله سازی با شکرریز کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید

💡 وز خنده شکرریزی زان لعل دلاویزم یاقوت روان‌بخشی زان حقه مرجانم

💡 بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز ز مخموری دو بادامت سحرخیز

💡 راه قنق را گرفت غیرت و گفتش مرو جمله افق را گرفت ابر شکرریز من

💡 بستان دل و جان و در عوض ده یک بوسه از آن لب شکرریز

💡 بگشا بشکر خنده لب لعل شکرریز با پسته ی شیرین ز شکر شور برانگیز

مهوا یعنی چه؟
مهوا یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
جستجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز