لغت نامه دهخدا
سیه چوب. [ ی َه ْ ] ( اِ مرکب )درختی که مَن شیرخشت بر آن افتد. ( بحر الجواهر ). گیاهی که شیرخشت بر آن نشیند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
سیه چوب. [ ی َه ْ ] ( اِ مرکب )درختی که مَن شیرخشت بر آن افتد. ( بحر الجواهر ). گیاهی که شیرخشت بر آن نشیند. ( یادداشت بخط مؤلف ).
درختی که من شیر خشت بر آن افتد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرچه در غارت جان است دو چشم سیهت سر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت
💡 هر دم عمل خیر تبه خواهم کرد دایم به خطا نامه سیه خواهم کرد
💡 چو شیرین باز آن صورت نگه کرد ز آه دل جهان بر خود سیه کرد
💡 هم سرکشی ای زلف سیه هم متواضع با نخوت گلچهری و با لابهٔ اورنگ
💡 در دست تو دل که خوانیش قلب خالیست سیه اگر نه خون است
💡 صبح ازل این طرف بنا گوش ندارد شام ابد این زلف سیه پوش ندارد