حبه ٔ خضرا

لغت نامه دهخدا

حبه خضرا. [ ح َب ْ ب َ ی ِ خ َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) بنگ. چاتلانقوش. گیاه بنگ. ( شرفنامه منیری ). حبةالخضراء. کسبور. رجوع به حبةالخضراء و بنگ شود:
زان حبه خضرا خور کز روی سبک روحی
هر کو بخورد یک جو بر سیخ زند سیمرغ.( منسوب به حافظ ).

جمله سازی با حبه ٔ خضرا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سرشک تلخ من در گنبد خضرا نمی‌گنجد که می پرزور چون افتاد در مینا نمی‌گنجد

💡 (و لبـاسـهـاى فـاخـرى بـه رنـگ سـبـز از حـريـر نـازك و ضخيم در بر مى كنند) (ويلبسون ثيابا خضرا من سندس و استبرق ).

💡 قبّه ی پیروزه گر خضرا بود من اخضرم زهره بربط زن ار زهرا بود من ازهرم

💡 گفت: (بدانكه در شهر صاحب الامر صلوات اللّه و سلامه عليه مرا خبر دادند به صفتو اصل تو و اسم و هياءت تو و اسم پدر تو و من رفيق تواءم و ماءمورم كه تو را با خودبه جزيره خضرا برم.)

💡 جوشها در سینهٔ عشاق نیز از مهر تو هر زمانی تف ورای گنبد خضرا زند