جان بدربردن

مترادف‌ها

مردن، فوت کردن، از دنیا رفتن

متضادها

زنده ماندن، جان گرفتن

لغت نامه دهخدا

جان بدربردن. [ ب ِ دَ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) سالم ماندن. نجات یافتن. جان بدرآوردن. جان بردن:
یکی پیش خصم آمدن مردوار
دوم جان بدربردن از کارزار.سعدی.زین بحر عمیق جان بدربرد
آنکس که هم از کنار برگشت.سعدی.رجوع به جان بدرآوردن شود.

فرهنگ فارسی

سالم ماندن

جمله سازی با جان بدربردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 نثار روی ما کن جان و دل تو گذر کن از نقوش آب و گل تو

💡 خوشا آن صبح کاندر خاک باشیم نمود عشق و جان پاک باشیم

💡 پس از سال‌ها مبارزه با بیماری سخت و طاقت‌فرسا، آن پیرمرد خسته سرانجام در آرامش میان اعضای خانواده خود جان بدر برد.

💡 خبر جان بدردن آن هنرمند بزرگ باعث شوک شدیدی به تمام جامعه هنری شد و همه در سوگ او به سر می‌بردند.

💡 او پس از یک حادثه ناگوار در جاده‌های کوهستانی، در حالی که تلاش برای زنده ماندن می‌کرد، در نهایت جان بدر برد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران