لغت نامه دهخدا
بیرون جوشیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون آمدن. پدیدار شدن. سر زدن. سر برآوردن:
آن روز که او جوشن خرپشته بپوشد
از جوشن او موی تنش بیرون جوشد.منوچهری.
بیرون جوشیدن. [ دَ ] ( مص مرکب ) بیرون آمدن. پدیدار شدن. سر زدن. سر برآوردن:
آن روز که او جوشن خرپشته بپوشد
از جوشن او موی تنش بیرون جوشد.منوچهری.
بیرون آمدن ٠ پدیدار شدن ٠ سر زدن ٠ سر بر آوردن ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بانگ جوشیدن می باشدمان نالهٔ بر بط و طنبور و رباب
💡 بجود او چو بود نسبتش، از آن دارد همیشه ز آتش این شوق چشمه جوشیدن
💡 از سپند است، یک خروشیدن چاره نبود به جز که جوشیدن
💡 جایی که درخت گل سوری باشد جوشیدن بلبلان ضروری باشد
💡 سبک از خشم نگردند گران تمکینان که محال است شود بحر کم از جوشیدن
💡 به پرّیدن آمد دل بددلان به جوشیدن آمد روان یلان