لغت نامه دهخدا
مقذاف. [ م ِ ] ( ع اِ ) بیل کشتی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آنچه بدان کشتی را رانند. مِقدَف. مجذاف. ج، مقاذیف. ( از اقرب الموارد ). پاروی کشتی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
مقذاف. [ م ِ ] ( ع اِ ) بیل کشتی. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). آنچه بدان کشتی را رانند. مِقدَف. مجذاف. ج، مقاذیف. ( از اقرب الموارد ). پاروی کشتی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داوود آن سنگ را برداشته در توبره اى كه سنگ مقذاف فلاخنش را در آن گذاشته بود (تاگوسفندان را با آن براند) انداخت و به راه افتاد تاداخل لشگر شد و شنيد كه همگى از خونخوارى و قهرمانى جالوت تعريف مى كردند، وامراو را عظيم مى شمردند.