لغت نامه دهخدا
بی مشغله. [ م َ غ َ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مشغله ) بی کار. بی خیال. فارغ البال. بی سرگرمی:
در آن دشت میگشت بی مشغله
گهش در گیاروی گه در گله.نظامی.و رجوع به مشغله شود.
بی مشغله. [ م َ غ َ ل َ / ل ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مشغله ) بی کار. بی خیال. فارغ البال. بی سرگرمی:
در آن دشت میگشت بی مشغله
گهش در گیاروی گه در گله.نظامی.و رجوع به مشغله شود.
بی کار. بی خیال. فارغ البال. بی سرگرمی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کس نیست که بی مشغله ای روز گذارد یا مشعله ی شب ننهد دل ببر او
💡 گفتم تو هم ای مغبچه بی مشغله منشین کابینه قلبت نپذیرد کدر ازمن
💡 گر بحرنهای، ز جوش بنشین آخر بی مشغله و خروش بنشین آخر
💡 دوستان نیز حریفانه در آیند به کار وقت را یک دم بی مشغله در بر گیرند
💡 بی مشغله کودک نبرد ره بسوی خواب بی زمزمه دانا نکند رو بمی ناب