بی سبب

لغت نامه دهخدا

بی سبب. [ س َ ب َ ] ( ق مرکب ) ( از: بی + سبب ) بی جهت. بی دلیل. بلاژ. بلاش. ( ناظم الاطباء ). بی تقریب:
نمودند کاین زعفران گونه خاک
کند مرد را بی سبب خنده ناک.نظامی.گر تو برگردیدی از من بیگناه و بی سبب
تا مگر من نیز برگردم غلط ظن میبری.سعدی.ای دوست جفای تو چو زلف تو دراز
وی بی سببی گرفته پای از من باز.سعدی.رجوع به سبب شود.

جمله سازی با بی سبب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر باز روی ز من بگویش کای بی سببی رمیده از یار

💡 نباشد بی سبب آمیزش می با کدو جویا مزاج خشک مغزان را می انگور می سازد

💡 لاابالی است ذات بی مثلش باز چون ذات، بی سبب فعلش

💡 یار با ما بیوفائی میکند بی سبب از ما جدائی میکند

💡 رو مزن ای بیخبر سنگ جفا بی سبب برفرق مردان خدا

💡 بی سبب چشم ترا خشم بمردم تا چند؟ بی جهت گوشه ابروی ترا چین تا کی؟

تنتهوا یعنی چه؟
تنتهوا یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز