لغت نامه دهخدا
تباهش. [ ت َ هَُ ] ( ع مص ) فروآوردن: تباهشا بینهما الشی ٔ؛ فرودآورد هر یکی پیش دیگری چیزی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از قطر المحیط ) ( از اقرب الموارد ).
تباهش. [ ت َ هَُ ] ( ع مص ) فروآوردن: تباهشا بینهما الشی ٔ؛ فرودآورد هر یکی پیش دیگری چیزی را. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از قطر المحیط ) ( از اقرب الموارد ).
تباهشا بینهما الشیی فرود آورد هر یکی پیش دیگری چیزی را.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
💡 وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بیخبر بد آن خاطر تباهش
💡 به حالت دل من سنگ ناله کرد زمانی که بردم از در آن سنگ دل به حال تباهش
💡 دیگر نمیزند به سرِ زلف، شانهای وآن طُرّه خود حکایت عمر تباهش است
💡 گفت: پادشاهان وقتى به شهر و كشورى وارد شوند تباهش كنند و عزيزانش راذليل سازند كارشان همواره چنين بوده (34).
💡 مردمى شبانه در آن بيفتادند و تباهش كردند، و ما همواره شاهد حكم انبيا بوده ايم.