لغت نامه دهخدا
دوراوفتاده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دورافتاده.جدامانده. جداافتاده. ( یادداشت مؤلف ):
گفتم ای دوراوفتاده از حبیب
همچو بیماری که دور است از طبیب.مولوی.رجوع به دور افتادن شود.
دوراوفتاده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دورافتاده.جدامانده. جداافتاده. ( یادداشت مؤلف ):
گفتم ای دوراوفتاده از حبیب
همچو بیماری که دور است از طبیب.مولوی.رجوع به دور افتادن شود.
دور افتاده. جدا مانده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من از کنار تو دور اوفتادهام نه عجب گرم قرار نباشد، که داغِ هجران است
💡 از تو دور اوفتاده ام عجب است این چنین در میان جان که تویی
💡 توئی از یار خود دور اوفتاده در این نظّاره معذور اوفتاده