لغت نامه دهخدا
دور افتادن. [ اُ دَ ] ( مص مرکب ) فاصله گزیدن. جدا شدن. || جداماندن. دور ماندن. ( یادداشت مؤلف ). فاصله پیدا کردن:
که مرد دلیر است و بادستگاه
مبادا که دور افتی از تاج و گاه.فردوسی.به هرچ از دوست دورافتی چه زشت آن نقش و چه زیبا.سنایی.بسی در قفای هزیمت مران
نباید که دور افتی از یاوران.سعدی.به چشم نیک نگه کرده ام ترا همه عمر
چرا چو چشمم افتاده ام ز روی تو دور.سعدی.- دور افتادن از مقصود یا مطلب؛ بحث اصلی را کنار گذاشتن و به حاشیه پرداختن. خارج از موضوع بحث کردن. کنایه از بیراهه رفتن و گمراه شدن است در بحث و یا امری و درک نکردن حقیقت آن. ( از یادداشت مؤلف ). از اصل به فرع کشانیده شدن.