بازجست

لغت نامه دهخدا

بازجست. [ ج ُ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) پژوهش. فحص. تجسس: چون بازجستی نبود کار و حال او [ حسنک ] را انتقامها و تشفی ها رفت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 177 چ فیاض ص 180 ).
مخور آب ناآزموده نخست
به دیگر دهانی کن آن بازجست.نظامی.|| تفقد. دلجوئی. پژوهش حال: و شاعران دیگر پس از آنکه هفت سال بی تربیت و بازجست و صلت مانده بودند، صلت یافتند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 387 ). || مؤاخذه: مسعود چون بشنید [ تفتیش حرم محمد محمود را ] سخت ملامت کرد بکتکین را ولکن بازجستی نبود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 67 ).

فرهنگ عمید

بازجستن، جستجو، تجسس، پژوهش.

فرهنگ فارسی

پژوهش و فحص

جمله سازی با بازجست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بیاورد چندی به درگاه خویش همی بازجست اختر و راه خویش

💡 ز فرزانه کاردان بازجست که رایی در اندیشه داری درست؟

💡 چو فرهنگ خسرو چنان بازجست که پیدا کنم راز‌های نخست

💡 زان سپس از کار دیوان بازجست کز چه‌ رو در جنگ،‌ دی گشتند سست

💡 فرستاده سقراط را بازجست ز شه یاد کردش که جویای توست

💡 نشان فریدون به گرد جهان همی بازجست از کیان و مهان

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز