کلمه خویش در زبان فارسی به معنای خود یا خودِ شخص به کار میرود و به نوعی به هویت فرد اشاره دارد. این واژه بارزترین جایگزین ادبی و محترمانه برای «من» یا «خود» است و نشاندهنده تمرکز بر ذات، شخصیت یا حالت درونی فرد است. از نظر معنایی، این کلمه با واژههایی مانند خود، نفس، شخص و خویشاوند نزدیک است و بسته به متن بار معنایی روانی، عاطفی یا اجتماعی پیدا میکند. این واژه بار معنایی محترمانه و عمیق دارد و گاه به مفهوم هویت و شخصیت فرد نیز تعمیم داده میشود؛ در مکالمات روزمره کمتر استفاده میشود و بیشتر جنبه ادبی و تأکیدی دارد.
به عنوان مثال اصطلاح خویش انداز به عکسی گفته میشود که شخص از خودش میگیرد. این نوع عکسها به عنوان ابزاری برای نمایش خود و هویت فردی در شبکههای اجتماعی و دیگر رسانهها استفاده میشوند. از سوی دیگر خویش فرما به معنای خوداشتغالی است و به افرادی دلالت دارد که به طور مستقل و بدون وابستگی به دیگران، کسب و کار یا فعالیتی را راهاندازی و مدیریت میکنند. این اصطلاح به نوعی به خودکفایی و تلاش فردی در زمینههای اقتصادی و شغلی اشاره دارد.
خویش. [ خوی / خی ] ( اِ ) قلبه و آن چوبی است که گاوآهن را بدان محکم سازند و زمین را شیار کنند و بعضی گاوآهن را گفته. ( از برهان قاطع ). خیش. ( از برهان قاطع ). رجوع به خیش شود.
خویش. [ خوی ] ( ضمیر ) خود. خوداو. شخص. خویشتن. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان قاطع ). در غیاث اللغات بنقل ازبهار عجم آمده است که خویش مرادف خود مگر قدری تفاوت است چرا که لفظ خود فاعل و فعل تنبیه او واقع میشود بخلاف خویش زیرا که می گویند خود میکند و نمیگویند که خویش می کند و خویش مضاف الیه واقع میشود؛ در آنندراج آمده است که خویش اکثر ضمیر مفعول و مضاف الیه یا مدخول حروف می باشد و گاهی ضمیر فاعل هم واقع میشود لیکن در عرف حال در معنی خود و خویش تفاوت است چرا که خود فاعل فعل و مبتداء واقع میشود بخلاف خویش زیرا که نمی گویند خویش می کند بمعنی خود و این قاعده در نظرمؤلف کلیه می نماید مگر آنکه اقل قلیل در اشعار قدماء بخلاف این یافت شود. رجوع به خود شود
(خیش ) [ په. ] ۱ - (اِ. ) از افراد خانواده و خاندان. ج. خویشان. ۲ - ضمیر مشترک برای اول شخص و دوم شخص و سوم شخص مفرد و جمع.
۱. کسی که با شخص بستگی و نسبت دارد، خویشاوند: چنان شرم دار از خداوند خویش / که شرمت ز بیگانگان است و «خویش» (سعدی۱: ۱۰۶ ).
۲. (ضمیر ) ضمیر مشترک برای اول شخص، دوم شخص، و سوم شخص مفرد و جمع، خود، خویشتن: برادر که در بند «خویش» است، نه برادر و نه خویش است (سعدی: ۱۰۶ ).
خویشاوند، وابستگی خانوادگی داشتن، ضمیرمشترک برای اول شخص ودوم شخص وسوم شخص مفرد
( صفت ) خوش نیک.
قلبه و آن چوبی است که گاو آهن را بدان محکم سازند و زمین را شیار کنند و بعضی گاو آهن را گفته خیش.
از افراد خانواده و خاندان.
خویشان.
ضمیر مشترک برای اول شخص و دوم شخص و سوم شخص مفرد و جمع.