لغت نامه دهخدا
بغنج. [ ب ُ غ ُ ] ( اِ ) تخم گشنیز. ( ناظم الاطباء ).
بغنج. [ ] ( ع اِ )فروشندگانی که تعارف بسیار کنند و در برابر قیمت پیشنهاد شده مدتها مقاومت میکنند. ( از دزی ج 1 ص 101 ).
بغنج. [ ب ُ غ ُ ] ( اِ ) تخم گشنیز. ( ناظم الاطباء ).
بغنج. [ ] ( ع اِ )فروشندگانی که تعارف بسیار کنند و در برابر قیمت پیشنهاد شده مدتها مقاومت میکنند. ( از دزی ج 1 ص 101 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همچو لیلی همه به ناز و نیاز همچو سلمی همه بغنج و دلال
💡 رنجه از رنج و ملال غم عشقش نشوند نظر آنانکه بغنج و بدلالش دارند
💡 و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا