بر رفته
مترادفها
جدا شده، برداشته شده
متضادها
برگشته، باقی مانده
لغت نامه دهخدا
بررفته. [ ب َرْ، رَ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) بلندشده و بالاشده. ( آنندراج ). رفع. مرتفع:
مر امید را هست دامن فراخ
درختی است بررفته بسیار شاخ.اسدی.ای گردگرد گنبد بررفته
خانه وفا بدست جفا رفته.ناصرخسرو.گهی بمرکب پوینده قعر بحر شکافت
گهی به رایت بررفته اوج چرخ بسود.مسعودسعد. || برشده. بالا رفته. ارتقاء یافته. صعود کرده:
همتی دارد بررفته بجایی که مگر
نیست ممکن که رسد طاقت مخلوق برآن.فرخی.
فرهنگ فارسی
بلند شده و با شده مرتفع.
جمله سازی با بر رفته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای زود گرد گنبد بر رفته خانهٔ وفا به دست جفا رفته
💡 از هیبت شمشیر تو برگشت و همیگفت از کرده پشیمانم و بر رفته پشیمان
💡 علم را بر رفته و حاضر نظر عشق گوید آنچه می آید نگر
💡 به بالا چو بر رفته بر ابر ساج به دندان چو دو شانه بر هم ز عاج
💡 خم زلف و قد بر رفته بچوگان و بتیر لب لعل و زنخ ساده بیاقوت و گهر
💡 چشم او بر رفته از آینده کور چون مجاور رزق او از خاک گور