تلخ گویی

لغت نامه دهخدا

تلخ گویی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) بدگویی و بدسخنی. تلخ گفتاری. عمل تلخ گو:
چون بحر کنم گناه شویی
امانه ز روی تلخ گویی. نظامی ( لیلی و مجنون ص 42 ).رجوع به تلخ گو وتلخ گفتاری و ذیل تلخ رویی شود.

فرهنگ فارسی

بدگویی و بد سخنی گفتاری.

جمله سازی با تلخ گویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا کی آخر شربت زهرم دهی تلخ گویی زان لب شیرین همه

💡 بنواز جان ما را یک ره به لطف شیرین ور نیز تلخ گویی جان می فزاید ای جان

💡 ز تلخ گویی پیران، دلت جوان گردد که دی بزهر هوا میکند جهان را سبز

💡 شور ما در تلخ گویی واعظ از عین صفاست در مذاق خلق اگر ناخوش چو آب زمزمیم!

💡 ز تلخ گویی من عیش عالمی تلخ است به بوسه ای چه شود گر مرا دهان بندی؟

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز