لغت نامه دهخدا
تلخ گو. [ ت َ ] ( نف مرکب ) آنکه به درشتی سخن می گوید و بدآواز که دارای آهنگ خوشی نباشد. ( ناظم الاطباء ). تند و تیز و طعنه زن. ( ناظم الاطباء ):
بخیلی که باشد خوش و تازه روی
بسی به زبخشنده تلخ گوی.امیرخسرو.
تلخ گو. [ ت َ ] ( نف مرکب ) آنکه به درشتی سخن می گوید و بدآواز که دارای آهنگ خوشی نباشد. ( ناظم الاطباء ). تند و تیز و طعنه زن. ( ناظم الاطباء ):
بخیلی که باشد خوش و تازه روی
بسی به زبخشنده تلخ گوی.امیرخسرو.
آنکه به درشتی سخن می گوید و بد آواز که دارای آهنگ خوشی نباشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سایل مبرم کند شیرین لبان را تلخ گوی از دعای من لب لعل تو خوش دشنام شد
💡 ز بخت ماست چنین تلخ گوی آن لب شیرین وگرنه آب گهر موج انقلاب ندارد
💡 نه تند شو نه ترش نما رو نه تلخ گو شیرین به کام تا که چو شهد وشکر شوی
💡 فیض را شیرین نگوئی تلخ گوی هست شیرین از لبت دشنام تلخ
💡 صبح زمانه فروز از پی بدخواه اوست هم به زبان تلخ گوی هم به نفس تیغ زن
💡 شیرین تر است در برم از شکر ار چه یار هم تلخ گوی باشد وهم تندخو بود