تلخ رویی

لغت نامه دهخدا

تلخ رویی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) بدخویی. تنگ خویی. درشت کردن روی. تلخ ساختن جبین و رخسار:
چو دریا در دهد بی تلخ رویی
گهر بخشد چو کان بی تنگ خویی.نظامی.چون بحر کنم کناره شویی
اما نه ز روی تلخ رویی.نظامی.با وحش بهم سرودگویی
بهتر که به خانه تلخ رویی.نظامی.

فرهنگ فارسی

بدخویی تنگ خویی. درشت کردن روی.

جمله سازی با تلخ رویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تلخ رویی مکن و توبه شیرین بشکن رخ چون حور نداری سخن حور بیار

برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز