لغت نامه دهخدا
بی ذوقی. [ ذَ / ذُو ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی ذوق.بیمزگی. || بی سلیقگی. ( ناظم الاطباء ). || عدم قدرت احساس زیبائیها. مقابل باذوقی.
بی ذوقی. [ ذَ / ذُو ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی ذوق.بیمزگی. || بی سلیقگی. ( ناظم الاطباء ). || عدم قدرت احساس زیبائیها. مقابل باذوقی.
۱ - بیمزگی. ۲ - بی سلیقگی. ۳ - عدم قدرت احساس زیباییها مقابل باذوقی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هنر رمبراند در آخرین سالهای زندگیش، عملاً از سوی معاصرانش پذیرفته نمیشد، هرچند گاهگاه مأموریتهای مهمی چون کشیدن تابلوی سران صنف پارچه فروش نیز به وی واگذار میشد. هنر رمبراند در این سالها بسیار شخصی و بسیار خودمدارانه بود؛ بسیاری از هنرشناسان، مانند بالدینوتچی زندگینامهنویس ایتالیایی، معتقد بودند که رمبراند نقاش بی ذوقی بودکه به شکلهای زشت توجه داشت و رنگ را از یاد برده بود. این پیشداوری تا سده نوزدهم نیز به اعتبار خود باقی بود، تا آنکه در این دوره نبوغش مورد تأیید و تصدیق قرار گرفت. امروزه او به عنوان یکی از بزرگترین استادان سنت نقاشی و گراورسازی، نقاشی پرتوان، و مفسر بیمانند مفاهیم پروتستانی کتاب مقدس شناخته میشود. در روزگار ما، او الگویی برای هنرمند معاصر، و استادی منزوی و شجاع تلقی میشود که راه خویش را بدون ترس از سوء تفاهمهایی که احتمالاً فرا راهش قرار خواهند گرفت به سوی قلههای تازه میگشاید.