رنگ گرفتن

لغت نامه دهخدا

رنگ گرفتن. [ رَ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) رنگ پذیرفتن. رنگ برداشتن. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). رجوع به رنگ پذیرفتن و رنگ برداشتن شود:
ز روی من چو سر کوی او نشان گیرد
ز شرم یاسمنش رنگ ارغوان گیرد.سیدحسن شرفی ( از آنندراج ). || رنگ دادن و رنگ گرفتن یا رنگ ستاندن؛ متغیر شدن رنگ بسبب خجالت و انفعال. ( آنندراج ). رنگ برنگ شدن و شرمنده شدن. ( فرهنگ نظام ). رنگ برنگ شدن. رنگ آوردن. ( آنندراج ). رجوع به رنگ برنگ شدن و رنگ آوردن و رنگ دادن شود. || رنگ بردن. رنگ چیزی را زایل ساختن و آن را بیرنگ کردن:
دمی که ره به من آن تیزچنگ می گیرد
ز سینه ام دل و از چهره رنگ می گیرد.ملا مفید بلخی ( از بهار عجم ).|| رونق گرفتن. رواج گرفتن: و عالم از او [ از امیر طاهر ] رنگ گرفت. ( تاریخ سیستان ).
رنگ گرفتن. [ رِ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) آهنگی مخصوص برای رقص نواختن. رجوع به رِنگ شود.

فرهنگ فارسی

آهنگی مخصوص برای رقص نواختن

جمله سازی با رنگ گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پنجم خضاب كردن و همچنين در حال خضاب و قبل از رنگ گرفتن بدن از خضاب خود را جنبكردن.

کون کردن یعنی چه؟
کون کردن یعنی چه؟
روضه یعنی چه؟
روضه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز