لغت نامه دهخدا
دست فشان. [ دَ ف َ / ف ِ] ( نف مرکب، ق مرکب ) دست فشاننده. جنباننده دست. درحال فشاندن دست. || رقص کنان:
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم.حافظ.رجوع به دست فشاندن شود.
دست فشان. [ دَ ف َ / ف ِ] ( نف مرکب، ق مرکب ) دست فشاننده. جنباننده دست. درحال فشاندن دست. || رقص کنان:
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم.حافظ.رجوع به دست فشاندن شود.
دست فشاننده. جنبانده دست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اوست دست من و پا نیز به هر جا که رود پایکوبان ز پیش می روم و دست فشان
💡 بر روزگار دست فشانان همی روم با آنکه در گلست مرا چون چنار پای
💡 خامه صائب اگر دست فشان شد چه عجب این مقامی است که در وی همه کس می رقصد
💡 بس ملولم ز جهان بلبل خوش نغمه کجاست کز سر هر دو جهان دست فشان برخیزم
💡 دل بیدار بجان از سخن سرد رسید شمع بی پرده به این دست فشانان چه کند؟
💡 ای خیالی ز جهان دست فشان کاهل نظر ترک این سفله گرفتند و جهانگیر شدند