بی غش

لغت نامه دهخدا

بی غش. [ غ ِش ش / غ َش ش / غ ِ / غ َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی +غش ) خالص. پاک. دور از آلودگی و زوائد:
اوستاد اوستادان زمانه عنصری
عنصرش بی عیب و دل بی غش و دینش بی فتن.منوچهری.نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد.حافظ.گر بکاشانه رندان قدمی خواهد زد
نقل شعر شکرین و می بی غش دارم.حافظ.من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم.حافظ.شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند.حافظ.رجوع به غش شود.
- بی غش و غل؛ خالص.
- || صادق. ( آنندراج ). بدون تزویر. بدون نفاق و ریا و مکر. ( ناظم الاطباء ):
چونکه داور بود او داور بی غل و غش است
چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست.فرخی.رجوع به غل و غش شود.

فرهنگ فارسی

خالص. پاک. دور از آلودگی و زوائد.

جمله سازی با بی غش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به خاکساری ما صرفه نیست خندیدن مکن به جام سفالین شراب بی غش را

💡 دل از نظاره آن لب چگونه سیر شود؟ سفال تشنه به صهبای بی غش افتاده

💡 صفای باده و رخسار ساده هوشم برد شراب و ساقی ما هر دو بی غش افتادست

💡 گرم روِ عشق در آتش خوش است نقد روان صافی و بی غش خوش است

💡 مه به پرورش تن روان شود مشغول مکن به جام سفالین شراب بی غش را

💡 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
محنت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز